فكر بزرگ
 
لینک دوستان
وقتی دوستت ندارن یا فکر می کنی که دوستت ندارن:

قبل از اینکه خودتو سرزنش کنی، روحیه ات رو ببازی، گریه کنی، به عالم و آدم فحش بدی، افسرده بشی، غمگین بشی یا حتی بخوای دنیا رو ترک کنی؛

خوب فکر کن ببین اینی که دوستت نداره:

کیه؟، تعریفش از دوست داشتن چیه؟، آیا اصلا تعریفی براش داره؟، آیا تعریفتون مشترکه؟، آیا اصلا در ذهنش برا دوست داشتنت جایگاهی در نظر گرفته؟، دوست داشتنش و اظهار علاقه اش چقدر واقعیه؟، آیا دوست داشتنش برات مهمه و اگه مهمه چقدر؟، آیا اینکه دوستش داشته باشی براش ارزشمنده؟

به همه این سوالا که خوب فکر کردی و رووراست نمره دادی حالا می تونی هر کدوم از کارایی رو که مدنظر داشتی رو انجام بدی

فقط یادت باشه:

قبلش، صادقانه به همه سوالا جواب بدی.

ولی در همه حال، "خودتو دوست داشته باش". تو تنها کسی هستی که در وهله اول خودت باید خودتو حمایت کنی و شایسته دوست داشتن بدونی. بعدش، اونی که برا همیشه دوستت داره میآد وارد زندگی ات میشه و حامی ات میشه و حامی اش میشی

تا همیشه: عشقت پر دوام و صادقانه.


موضوعات مرتبط: 101- تو دوست داشتنی هستی
[ چهارشنبه ۱۳۹۲/۱۱/۲۳ ] [ 16:22 ] [ آماندا ]
"دیرینه لرزه شناسی"

به انگلیسی میشه: Paleoseismology

یه کلمه: "پالئوسایزمولوژی" و یه فلش بک تلخ و پردرد توام با گریه فراوان به یه خاطره: اسفند 91 ، در بهمن 92

از 6 صبح نشده، داره توو ذهن می چرخه: پالئوسایزمولوژی . پالئوسایزمولوژی . پالئوسایزمولوژی .

از لحظه ای که خونده شده تا رفتن به بیرون از خونه.

انگار بایستی درست لحظه ای که نباید، این کلمه خونده می شد و دیده می شد و طعم تلخش به یاد می اومد

یادی از تمام غروری شکسته. یادآور تمام چارچوب شکسنهء زندگی

و چارچوب ظاهری زندگی هر آدمی، در ابتدا، استخوانا و ستون مهره هاشن پس بناچار دوام نمی آرن این همه بار سنگین رو

- با یکی از بچه ها قرار دارم، یه پالئوسایزمولوژیسته

- کجا؟ منم بیام؟

- نه، یه قرار دوستانه است: هم دیدار هم کار

- کار؟ پس به منم ارتباط داره. قرار؟ پس حتما منم می آم. حق دارم بیام.

- چه حقی؟ مگه تو ..........؟

- آره

- نه

- می زنی زیر حرفت؟ خودت گفتی

- گفتم نه

و همه وجود بی صدا شکست

اون شکستنه آروم آروم داشت نشست می کرد در تمام زندگی

اما بیشتر نتونست دوام بیاره و خودشو نشون نده و 19 بهمن امسال، کمتر از یک سال بعد،

فریادی شد ظهور یافته از غروری که بی صدا شکسته

آزاری که در تمام مدت داشت روح رو می خورد و وقتی دید نمی تونه طاقت بیاره، خودشو نشون داد

فرو رفتن توو دردی که در تمام وجود پیچیده هم، لذت بخشه چون از دردی مزمن بیرون آورده میشی. دردی که در خفا و ناآگاه، داشت وجودت رو می پاشید و ذره ذره له می کرد

اما باز هم در ذهن، صدایی می گفت: پالئوسایزمولوژی . پالئوسایزمولوژی . پالئوسایزمولوژی . تو ......... نیستی

و دردش بیشتر از شکستنی بود که همه اطرافیان رو نگران کرده بود

و بهمن به همین زودی به آخر دهه دوم رسید با دردی به ظهور رسیده و شاید تلنگری بجا که:

بسه دیگه........


موضوعات مرتبط: 100- پالئوسایزمولوژی - دهه دوم بهمن
[ چهارشنبه ۱۳۹۲/۱۱/۲۳ ] [ 9:32 ] [ آماندا ]
موفقيت در ميان 2700 نام كه تعداد زياديشونم از نامداران هستن

اينكه انتخاب بشي ما بين اونا

حتي اگه بعدا به دليل در نظر گرفتن برخي ملاحظات، اسمتون قلم بخوره

بازم لذت بخشه

ديده شدن، صعود براي بهترين شدن، تشويق و انتخاب

مباركمون باشه


موضوعات مرتبط: 99- دومين موفقيتمون
[ پنجشنبه ۱۳۹۲/۱۱/۱۷ ] [ 10:21 ] [ آماندا ]
بهمن خوب شروع شد: با اميد، با آرام، با آرامش، با تمام ترس و هيجانات، با دست دادن و اعتماد دوباره

بعد رسيد به پا در مياني من براي چيزي كه فكر نمي كنم برام خيري داشته باشه

بعد هم رسيد به امتحان ورودي

بعدش ثبت يه تلاش

بعدترش هم شناخت با ذكر

اما ادامه اش تا الان رسيده به: اون چيزي كه نمي دونم ته اش چي ميشه

هر چي كه هست من ديشب تقريبا بيدار موندم


موضوعات مرتبط: 98- دهه اول بهمن
[ چهارشنبه ۱۳۹۲/۱۱/۰۹ ] [ 14:36 ] [ آماندا ]
وقتي هر راهي رو ميري و ته همشون مي رسي به : ن م ي ش و د

وقتي به هر شخصي كه فكر مي كني مي تونه كمكت كنه روو مي اندازي اما نهايتش جواب همشون مشتـــركه: ن م ي ش و د

حالا خودت بگو چيكار كنم وقتي ديگه راه حلي ندارم براش، وقتي ديگه كسي كاري از دستش بر نمي آد برام؟؟؟؟


موضوعات مرتبط: 97- راه حل
[ یکشنبه ۱۳۹۲/۱۱/۰۶ ] [ 14:14 ] [ آماندا ]
وقتي كسي رو دوس داري هر كاري انجام ميدي تا به دست بياريش

حتي اگه اين كار انجام دادن كاري باشه كه ازش مي ترسي

و من هم يكي از همين كارها رو انجام دادم

يادم ميآد حدودا 9 ساله بودم. رضا پسر عمه ام اومد خونه مون و به مامانم گفت موتور خريده

منم عشق موتور. با كلي اصرار از مادرم اجازه گرفتم برم يه دور باهاش با موتور بزنم

اما رضا سر به هوا بود و من پام گير كرد به موتور و ساق پام بدجور آسيب ديد

و من ديگه جرات نكردم سوار موتور بشم تاااااااااااا همين چند روز پيش

با دوستم برا كاري قرار داشتم، برا كاري كه دوس دارم انجام بشه با موفقيت

موندم ترافيك. ديرم شده بود و دوستم همش زنگ مي زد

به راننده پيشنهاد كردم منو دربست ببره به مقصدي كه مي خوام

گف: ترافيكه و نميرسيم و پيشنهاد كرد با موتور برم

من؟؟؟؟؟؟ با موتور؟؟؟؟؟؟ نه

مسافتي رو پياده رفتم و همش نگاه به قيافه موتورسوارا مي كردم كه به كدومشون بگم و چه جوري بگم.

يكي شون به نظرم جوون خوبي اومد. گفتم بهش. اما خيلي مي ترسيدم از اينكه سوار موتور بشم

سوار شدم

محكم به كابشنش چنگ زده بودم. اونم با سرعتمي رفت. در هر تغيير جهت مي گفتم الان مي افتيم. آخه چطور ميشه به وسيله اي كه فقط دو چرخ داره و نمي تونه تعادلشو حفظ كنه اعتماد كرد؟؟؟؟؟؟؟

چشامو در تمام طول مسير تقريبا بسته بودم و كلي صلوات فرستادم، دعا خوندم، آيه الكرسي خوندم: خدايا سالم برسيم و......رسيديم

از ترس تا ساعتها بعد، تمام 1اهام مي لرزيدن

باورم نمي شد و نميشه كه من سوار موتور شدم

من روو ترسم پا گذاشتم برا رسيدن به اونچه كه مي خوام

اما تجربه اي نيس كه بخوام دوباره انجامش بدم


موضوعات مرتبط: 96- موتورسواري
[ چهارشنبه ۱۳۹۲/۱۰/۲۵ ] [ 17:33 ] [ آماندا ]
مهسا: امتحانمو خوب دادم اما همه ميگن خوب بوده امتحان

مينا: دعا مي كنم مهسا امسال قبول بشه. حالا نميگم چون دوسش دارم اين دعا رو مي كنم بيشتر به اين دليله كه اگه خداي نكرده قبول نشه كلي غر ميزنه و بداخلاقي مي كنه و روزگارمونو به هم مي ريزه

مهسا: خدا كنه قبول بشم آخه هر چي در توانم بود خوندم. بعد با عصبانيت و نااميدي: اگه قبول نشم ديگه نمي خونم و ميذارمش كنار

مامان: خدا كنه مهسا قبول بشه. آخه خيلي خرجش كرديم و كلي پول بابت كلاس و امتحان و جزوه داديم

امير: امسال مهسا قبول ميشه مگه بقيه كه قبول ميشن چي بيشتر دارن؟

مهسا: امروز جوابها ميآن. پاسخنامه روو سايته. رتبه تخميني ام خيلي بالا شده. درصدهام خيلي پايينن. امكان قبولي ام كمه.

من: قبول بشه يا نشه مهم نيس اون همه تلاششو كرده، خدايا جواب زحمتهاشو به لطف رحمتت، به ثمر برسون. مي دونم قبول نشه اتفاقي نمي افته، چيزي از دست نميده. به هر حال دانشجوئه داره درس مي خونه. چند وقت بعد يادش ميره نااميديهاش و بازم شروع مي كنه به درس خوندن اما سربلندش كن

مهسا: جوابهاي روو سايت، چندتايي اش اشتباه بوده گفتن جوابها رو با تاخير اعلام مي كنن

مينا: مهسا خيلي بي قراري مي كنه

مامان: گاهي سكوت. گاهي داد و بيداد. گاهي خشم. اما همگي نشانه استرسن كه مثلا مي خواد پنهون كنه

من: سكوت

مهسا: امروز عصر جوابها ميآد روو سايت

مامان: (ساعت 8 عصر) يه خبر خوب بدم‎‎ مهسا قبول شده

مهسا: قبول شدم. رتبه ام شده 58. همه درصدهام بالاي 60 شدن. خيلي خوشحالم

من: خوشحالم. ايشالا اين دفعه خبر قبولي و خبر استخدام مينا

مامان، امير، مينا، مهسا و من: مرسي خدا. مدتها بود خانواده خوشحالي دسته جمعي يادشون رفته بود. لطفا شروعي براي خوشحالي هاي بعدي خانوادگي باشه

من: مهسا يادته قول داده بودي قبول شدي كمكم كني منم به خواسته ام برسم؟

مهسا: راست ميگي؟ باشه. حتما

من: سكوت. اعتماد توام با ترديد

من:مهسا بازم بهت تبريك ميگم. ورودت رو به جامعه اي كه دوست داري تبريك ميگم


موضوعات مرتبط: 95- گفتگو
[ پنجشنبه ۱۳۹۲/۱۰/۱۹ ] [ 9:15 ] [ آماندا ]
يه جفت كفش تيمبرلند نيم بوت سرمه اي جير ، پارسال خريدم

كفشي شيك، خوش رنگ، خوش دوخت و در عين حال ساده

يه چند روز كه پوشيدمشون ديدم رنگشون داره كمرنگ ميشه و با دستمال هم كه تميزشون مي كردم بازم رنگشون پريده بود و رنگ و روو رفته و كهنه به نظر مي رسيدن

فك كنين يه كفش نو، ماركدار، گرونقيمت كه يه مدت كوتاهي پوشيده شده عملا بدون استفاده موند توو جاكفشي

تا امسال، همين چند روز پيش كه بارون شديدي مي اومد ياد كفشهاي تيمبرلندم افتادم

ديدم واقعا با اون رنگ قابل پوشيدن نيستن اما صرف نظر از رنگشون، خيلي شيك و زيبان

پوشيدمشون

سر راهم يه اسپري سرمه اي به قيمت 7500 تومن خريدم و همون جا امتحانش كردم روو كفشم

به همون زيبايي و شيكي روز اول دراومدن طوري كه خودم لذت مي بردم از ديدنشون

و الان........

دارم مي پوشمشون بدون اينكه حرص بخورم كه چرا به درد نخور شدن و پولم از بين رفت يا بدون اينكه كنار بذارمشون

زندگي هم همينطوره:

گاهي مشكلات راه حلهاي ساده اي دارن

گاهي آدمهاي ناراحت و اخمو، كمي توجه و محبت صادقانه مي خوان

گاهي دعواهاي بزرگ ناشي از سوء تفاهمهاي كوچيكن

گاهي ....


موضوعات مرتبط: 94- كفش تيمبرلند
[ دوشنبه ۱۳۹۲/۰۹/۲۵ ] [ 13:44 ] [ آماندا ]
بعداز چند سال ركود و سردرگمي و بي هدفي، چه لذتي داره ديدن به ثمر نشستن موفقيت

اينكه بازم مطرح بشي در مجامعي كه دوست داري، اينكه ديده بشي و اسمت رو بيارن و رفرنس بدن بهت

خيلي لذت بخشه كه ببيني بازم تونستي و بازم مي توني

خيلي جا داره از خودت تشكر كني و خودتو ببوسي و تحسين كني كه تمام اون چند دقيقه خوابيدنهات در طي چندين شبانه روز، به نتيجه نشسته

چقدر خوب ميشه كه اين موفقيت، اين موفقيتمون، آرامش رو هم برامون در پي داشته باشه

چقدر دوست دارم موفقيتهاي بيشترمون رو


موضوعات مرتبط: 93- اولين موفقيتمون
[ چهارشنبه ۱۳۹۲/۰۹/۲۰ ] [ 9:4 ] [ آماندا ]
چندین روزه دارم اوقاتمو با این فکر می گذرونم که من چیکار کردم؟

که ما چیکار کردیم؟

بازی ای رو شروع کردیم که هیچ گاه فکرشو هم نمی کردیم به اینجا برسه

من با شیطنت شروع کردم، تو با هدف شروع کردی

من با عشق ادامه دادم، تو عاشق شدی

من عاشقتر شدم، تو از عشقی که در دلت هر روز داشت بزرگتر می شد ترسیدی

من تا آخر اومدم، تو با نقاب همراه شدی

من هستم، تو هستی

اما.......

اونا بجای من حرف زدن، تصمیم گرفتن، عملی کردن، خراب کردن، دانه ای رو کاشتن که تنها میوه اش شد تردید و بی اعتمادی، که تو هر روز بهش جان دادی و من مقصر شدم

اما من شروعش نكردم، ادامه اش ندادم، ناراحتم، يك دنيا حرف توو دلم هست، دوست ندارم اين وضعيتو، دوست ندارم وضعيتمونو، اما تنها چيزي كه مي دونم دوست دارم تويي، فقط تو

حالا بگو: چطوري اين مشكل رو حل كنيم تا بازم "ما" بشيم؟


موضوعات مرتبط: 92- "ما"
[ پنجشنبه ۱۳۹۲/۰۸/۲۳ ] [ 12:2 ] [ آماندا ]
با یکی از همکارا سوار آژانس شدیم تا بریم نمایشگاه بین المللی برا یه قرار کاری با یکی از شرکتهای خارجی.

صحبت از سیاست و آب و هوا و وضعیت اقتصادی، بین همکارم و راننده آژانس بود و من شنونده این گفتگو.

راننده به نظرم یه آقای شاید کمی بیخیال و سهل گیر و الکی خوش اومد با سنی حدود 50 سال که تعداد کمی از موهاش سفید شده بود و بقیه همه مشکی بودن.

کمی که گدشت راننده شروع کرد به صحبت از خودش. می گفت: دقیقا سال 1330 از شمال اومدم تهران. جاهایی که کار کرده بود رو برشمرد و آخرش گفت: پسرم فارغ التحصیل دانشگاه شریفه ولی کاری نداشت تا اینکه یه آشنایی پیدا کرد که توسط اون رفت استرالیا. الان اونجا ساکنه و یکی دیگه از بچه هامو هم برده پیش خودش؛ الان تنها غصه ام همین یه پسرمه که مجرده و پیشمه. دارم کاراشو ردیف می کنم که اونم بره پیش برادراش استرالیا. بعدش، منم رفتم........الانم تازه از اونجا برگشتم. واقعا جای زندگیه. اینجا به درد زندگی کردن نمی خوره. درصدد هستم که کل زندگیمو بفروشم و برم اونجا تا بتونم زندگی جدیدی رو شروع کنم.

همکارم از سنش پرسید. واقعا تعجب کردم از جوابی که شنیدم. راننده گفت: من 70 سالمه!

فکرشو هم نمی تونستم بکنم. اولا اینکه به قیافه اش اصلا نمی اومد، دوم اینکه بازم به قیافه اش نمی اومد سوم و مهمتر اینکه: با اون سنش خیال داشت بره استرالیا تا زندگی جدیدی رو شروع کنه! می گف: اینجا جای زندگی نیست!

دیگه به نمایشگاه رسیده بودیم و من همچنان از حرفاش حیران بودم. همکارم به شوخی و خنده شایدم به طعنه شایدم از روو مهربونی (احتمال این مورد بیشتره)، گفت: «این آقا بیشتر از دو برابر سن تو رو داشت ولی امیدش به زندگی 10 برابر تو بود! تو با دو تا نه شنیدن، همه چی رو ول کردی و از امیدهات گذشتی اما این آقا، با این همه سن، داره میره که زندگی جدیدی رو شروع کنه. تو نمی خوای دوباره شروع کنی؟ وقتش نرسیده؟»

الان دلم می خواد جواب همکارمو بدم: وقتش شده شایدم کمی از وقتش گذشته باشه اما شروع کردم و هر وقت کم بیارم یا بخوام خودمو سرزنش کنم که دیر شده، راننده آژانس رو به یاد می آرم که با کلی امید می خواد بره در 70 سالگی زندگی جدیدی رو شروع کنه.

مرسی بابت تلنگرت آقای همکار


موضوعات مرتبط: 91- شروع زندگی جدید
[ جمعه ۱۳۹۲/۰۸/۱۰ ] [ 23:57 ] [ آماندا ]
پاییز 90:

داشتم از کلاس زبان برمی گشتم. ساعت حدود 9 شب بود و عجله داشتم که زودتر برسم خونه. سر راهم خانم نسبتا جوانی ایستاده بود با پسر خردسالی در بغل و دختر نوجوان حدودا 16 ، 17 ساله ای در کنارش.

نمی دونم چرا حس کردم که دختر از ایستادن در کنار آن زن که شاید مادرش بود خجالت می کشید. آخه هی حرکت می کرد تا پشت سر مادرش قایم بشه و زن در هر حرکت اونو به جلو می روند.

دیدم که دختر خیلی معذب بود.

از فاصله چند متری قبل از اینکه بهشون برسم حواسم بهشون بود.

زن ساعتی در دست داشت و می گفت: خانم، آقا ساعت می خرید؟ همش ده هزار تومنه.

دیدم که از روبرو مردی میانسال این صحنه رو دید و خندید. در این لحظه من به کنار زن رسیده بودم و مرد به فاصله کمتر از دو متری زن رسیده بود و شنیدم که زیر لب زمزمه کرد: ساعت می خریم، چیزهای دیگه هم می خریم و بعدش خنده ترسناک و پرمعنایی کرد که متاسفانه تا الان اون خنده زشت و پر معناش در ذهنم جا خوش کرده و همیشه اذیتم می کنه.

خیلی دلم می خواست اون ساعت رو بخرم و ببینم آیا زن میره سمت خونه زندگیش یا بازم می مونه و ساعت و یا بهانه دیگری برا موندن پیدا می کنه. دلم می خواست اون ساعت رو بخرم تا اون دختر نوجوان از شرم روی این پا و اون پاش جابجا نشه.

همه اینا در عرض کمتر از 2 دقیقه اتفاق افتادن. نمی دونم چرا ساعت رو نخریدم. به گمانم اون لحظه پول کافی همراه نداشتم اما همیشه این سوال در ذهنم باقی موند که اگه من شب اون ساعت رو می خریدم فردا قرار بود چه بهانه ای به دست بیارن؟ یا اینکه دیگه نمی اومدن بیرون؟ همیشه اون زن، اون پسرک و اون دختر نوجوان و خنده های شیطانی اون مرد در ذهنم باقی مونده و من همیشه از خودم می پرسم: چرا اون ساعت رو نخریدم؟ یعنی بعدش قرار بود چه اتفاقی خدای نکرده برای اون دختر نوجوان بیافته؟ بیشتر از همه از اون زن شاکی بودم که دختر نوجوانش رو داشت اون وقت شب، زیر نگاههای شرم آور و پرمعنای برخی رهگذران قرار می داد.

با خودم عهد کردم یه جورایی این سهل انگاری خودمو جبران کنم تا بلکه کمتر اذیت بشم.


10 مهر 92:

حدودای 8 شب بود و من با یه کوله پشتی عازم ترمینال بودم تا به مسافرتی ضروری برم.

تازه وارد محوطه ترمینال شده بودم که زن نسبتا جوانی رو دیدم که ساعتی به گمانم طلایی رنگ در دست داشت. زن می گفت: آقا، خانم ساعت می خرید؟ ده تومنه.

یاد پاییز دو سال پیش در خاطرم زنده شد و ساعت ده هزار تومنی و عهدی که با خودم بسته بودم.

آروم حرکت کردم. به صورت زن نگاه کردم اما دستم سست شد از اینکه برم جلو و ساعتی رو که نیاز نداشتم بخرم.

زن خیلی معمولی و بی احساس و بی استرس و یواش جملاتش رو تکرار می کرد. گویی که آدم آهنی باشه. شایدم من درست برداشت نکردم. این بار دیدم که مردان زیادی از مقابلش رد شدند و اصلا توجهی به زن نداشتن و زن همچنان جملاتش رو تکرار می کرد.

عهدم رو شکستم اما این بار هیچ احساس گناهی مبنی بر عدم کمک به زن نداشتم.

من عهدم رو شکستم و هنوز در تعجبم که چرا؟؟؟؟؟؟؟

آیا خدای نکرده دیدن این صحنه و یا صحنه های مشابه خدای نکرده دل سنگم کرده، برام عادی شده، یا اونقدر زیاد شدن که دیگه کمک به یکی دو نفر چاره درد نیست؟

نمی دونم اما هنوز متعجبم از خودم...


موضوعات مرتبط: 90- تکرار و تغییر (2) - عهد
[ جمعه ۱۳۹۲/۰۷/۱۹ ] [ 18:1 ] [ آماندا ]
چرا گاهی حوادث تکرار میشن؟

برا اینکه بفهمن که یاد گرفتیمشون یا برا اینکه بهمون بگن چقدر تغییر کردیم یا اینکه یه نشونه ان از تغییرات و  یا شاید از حوادثی یکسان؟ مثلا یه چیزی مثل زنگ خطر. شاید معیار سنجش باشن: سنجش و امتحان طبیعت ار امتحان زندگی از ما که آیا قابلیت اینو داریم که وارد مرحله بالاتری از زندگی بشیم؟ نمی دونم. شاید برا من همه اینا با هم اتفاق افتاده باشن.


سوسکها موجوداتی هستن که منو تا حد مرگ، نه، فراتر از اون، جوری که نشه با هیچ واژه ای عمق این ترس رو بیان کرد، می ترسونن و می کشن و افسرده می کنن

اواخر اسفند 84:

اشرف خونه نبود. اول شب یه سوسک بسیار بزرگ در آشپزخونه دیدم. وحشت کردم. حشره کش خونه تموم شده بود و من یادم رفته بود بخرم. رفتم سراغ همسایه طبقه دوم که بیاد سوسک رو بکشه. اولش دختر همسایه نیومد. فکر کرد دارم لوس بازی درمیآرم. برگشتم پایین. بازم دیدمش. اما بازم نتونستم کاری بکنم. دوباره رفتم سراغ دختر همسایه. این بار به بهانه گرمکن دیواری رفتم که خاموش شده و بلد نیستم روشنش کنم. اومد روشنش کرد. اما هر چی با هم دنبال سوسک گشتیم اثری ازش نبود. دختر همسایه رفت. بلافاصله سوسکه اومد بیرون. اون شب خیلی خیلی گریه کردم. از ته دل. از عجز و ترس خودم در برابر یک سوسک کوچیک. از اینکه چرا نمی تونم بر ترسم غلبه کنم که بکشمش. صندلی رو آوردم گذاشتم وسط آشپزخونه، سر جارو نایلون کشیدم و جارو به دست رفتم بالای صندلی. می زدم روو سر سوسکه. اما سوسک زبلی بود. از هر مسیری که ضربه ای خورده بود دیگه حرکت نمی کرد. با گریهء فراوان کشتمش. تا 3 نصفه شب از این حالت خودم گریه کردم. از اینکه چرا نمی تونم بر ترسم غلبه کنم. تا دو ماه افسرگی شدید گرفتم. افراد خانواده ام حتی اجازه نمیدادن مگسی مورچه ای چیزی نزدیکم بشه که مبادا بدتر بشم.

صبح 28 شهریور 92:

صبح زود رفتم دستشویی. ناغافل یه سوسک دیدم. خواب از سرم پرید.

ترسیدم، خیلی زیاد. اما این بار برا همیشه یادم بود که بدون سلاح نباشم توو خونه. دو تا اسپری سوسک کش داشتم. آوردمشون. خیلی زدم و حتی احساس کردم که نفسم داره می گیره از بوی حشره کش. عصر هم موقع برگشت به خونه، مایع سوسک کش خریدم و ریختم فاضلاب.

ترسیده بودم. همش فکر می کردم: خدایا کمکم کن تا از عهده اش بربیام.

من تونستم. درسته خیلی ترسیده بودم اما گویا بزرگتر شده بودم. توکل به حفاظت و مراقبت خدا هم مزید بر علت شد که بر خودم مسلط باشم.

برا خودم عکس العمل در کنار ترسم هم عجیب بود هم کمی قابل تحسین.

شاید که نمره بدی نگزفته باشم در این امتحان...


موضوعات مرتبط: 89- تکرار و تغییر (1) - صعود
[ پنجشنبه ۱۳۹۲/۰۶/۲۸ ] [ 5:39 ] [ آماندا ]
بازم علی آقا منو توو سالن دید:

- دخترم باز که حواست به اطرافت نیس؟

- علی آقا، این روزا فکرم خیلی شلوغ پلوغه اما همه حواسم به اینه که ظاهرم چیزی رو نشون نده

- خب پدرها زود متوجه ناراحتی دختراشون میشن. من سالهاست دارم کار می کنم و احساس آدمها رو می تونم متوجه بشم. اینکه کی دارن نقش بازی می کنن و کی احساس واقعی شونه.

و علی آقا شروع کرد به حرف زدن. و من ناخودآگاه عادت کردم به اینکه علی آقا هر موقع که من مشکلی دارم خودش از چهره ام و یا شاید از رفتارهای به نظر خودم عادی ام، تشخیص بده که ناراحتم و شروع کنه حرف بزنه تا من لابلای حرفاش بفهمم که راه حل مشکل یا مشکلاتم چیه.

علی آقا بازم راه حل رو نشونم داد:

** قدر داشته هاتو بدون

** شاداب باش که برای یک زن از مهمترین اولویتهاست 

** بخواه اونچه رو که دوست داری

** هیچ وفت و تحت هیچ شرایطی خودتو نباز

** تمام تلاشتو در کاری که هستی و برای رسیدن به چیزی که می خوای انجام بده اما هر چند وقت یک بار داشته ها با از دست داده هات، با هم مقایسه کن، ببین برای به دست آوردن اونچه که می خواستی یا می خوای چقدر هزینه کردی؟ آیا ارزششو داشته. با خودت روراست باش. اگه ارزششو نداشت از همون جایی که هستی برگرد و یا راهتو عوض کن. نترس، ضرر نکردی بلکه با تجربه ای که به دست آوردی سریعتر مسیر جدید رو طی خواهی کرد اما یادت باشه که همیشه چیزایی که به دست میآری رو با اونچه که برای به دست آوردش پرداخت کردی مقایسه کنی تا مطمئن بشی که ارزششو داشته واقعا.......

بازم علی آقا به دادم رسید.

چه خوبه که علی آقا دختر بزرگ داره (و من و دخترش با هم دوستیم).

چقدر خوبه که دخترشو خیلی دوست داره.

چقدر خوبه که منو هم مثل دخترش دوس داره.......

چقدر به این تغییر مسیر نیاز داشتم.......

مرسی علی آقا

مرسی خدا


موضوعات مرتبط: 88- متشکرم...
[ جمعه ۱۳۹۲/۰۶/۱۵ ] [ 23:12 ] [ آماندا ]
توو حیاط خونه دو تا درخت بزرگ گیلاس و یه درخت خرمالو ژاپنی داریم

هر سه کنار هم به فاصله یه متر کاشته شده ان

درختای گیلاس بلند و پر شاخ و برگ هستن و روو درخت خرمالوی دوست داشتنی ِ من سایه انداختن

نمی ذارن که درخت خرمالو قد بکشه. با اینکه هر سال کلی شکوفه میده و اکثرشونم به بار می شینن اما........

درختای گیلاس بدجوری سایه انداختن رووش

میوه های خرمالو هر روز بزرگتر میشن اما هر روز تعدادی از اونا به دلیل نرسیدن نور خورشید میریزن زمین

درت خرمالو خیلی خم شده تا بلکه کمی خودشو از زیر سایه گیلاسها بکشه بیرون

به هر تلاشی هست تعدادی از میوه هاشو نگه میداره تا پاییز

وقتی که درختای گیلاس برگهاشون می ریزه جشن خرمالوها شروع میشه

چه درخششی پیدا می کنن روو شاخه ها و چه ابهتی ایجاد می کنن برا خودشون

رنگ نارنجی مایل به قرمزشون که هر روز درخشانتر میشن و هر بیننده ای رو به تحسین وا می دارن دهن کجی بزرگی به گیلاسهاییه که زمانی رشدشون رو نمی خواستن

برف هم که رووشون میشینه ترکیب رنگ فوق العاده ای رو ارائه میدن که ساعتها بی خستگی و بی یکنواختی میشه به تماشاشون نشست

امکان نداره وارد حیاط بشم و با این خرمالوها حرف نزنم، تحسینشون نکنم، نوازششون نکنم

عاااااااااااشقشونم. عاشق زیبایی شون. عاشق استواری شون. عاشق اینکه کوتاه نمیآن تا بالاخره خودِ واقعی شونو به نمایش بذارن

لذت می برم از دیدنشون

این خرمالوها این روزا، عجیب منو یاد خودم می اندازن. خیلی سایه ها رووم افتادن. خیلی ها عمدی و غیرعمدی دارن سعی می کنن ذره ذره انرژی مو کم کنن

اما تصور تصویر نهایی خرمالوها، تصور به نتیجه نشستن تلاشهام، عجیب منو دلبستهء خرمالوها می کنه


موضوعات مرتبط: 87- درخت خرمالوی حیاط
[ جمعه ۱۳۹۲/۰۵/۱۱ ] [ 20:51 ] [ آماندا ]
خدایِ همراهِ من؛

منتظر شنیدن یه جواب مستقیم،

یه هدایت آشکار،

از جانب خودتم.

به زبان خودت باهام سخن بگو؛

نشونه هایی از جانب خودت به سمتم بفرست؛

و آگاهم کن به قدر دونستنشون.

آمین


موضوعات مرتبط: 86- خدای همراه من
[ دوشنبه ۱۳۹۲/۰۵/۰۷ ] [ 22:0 ] [ آماندا ]
کوتاه می گویم:

دوستت دارم...

اما از دوست داشتنت کوتاه نمی آیم...


--------

سودابه جون حالا قبوله؟


موضوعات مرتبط: 85- دوست داشتنت
[ جمعه ۱۳۹۲/۰۴/۲۱ ] [ 9:58 ] [ آماندا ]

ﻭﻗﺘﯽ ﯾﻪ رابطه ای که بناش بر احساس و دوست داشتن و دوست داشته شدن بوده ، ﮐﺎﺕ ﻣﯿﺸﻪ :

ﺍﻭﻟﺶ انگار خیلی حالی ات نیس چی شده و ﻣﯿﮕﯽ : ﭼﯿﺰﯼ ﻧﯿﺴﺖ ﯾﻪ ﺣﺲ ﻋﺎﺩﯾﻪ .

ﻧﻢ ﻧﻢ ﺩﻟﺖ ﺗﻨﮓ ﻣﯿﺸﻪ ﺑﺮﺍﺵ ، ﯾﺎﺩ ﺧﺎﻃﺮﻩ ﻫﺎﺵ میاﻓﺘﯽ ، ﻣﻮﺯﯾﮑﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺑﺎﻫﺎﺵ ﮔﻮﺵ ﻣﯿﺪﺍﺩﯼ ﻣﯿﺮﻥ ﺭﻭ ﺍﻋﺼﺎﺑﺖ ، "جانم" گفتنهاش در جواب صدا زدنهاش ، زنگ زدنهای شبانه ات بهش بعداز کابوسهایی که وقت و بی وقت در خواب می اومدن سراغت و بیدارت می کردن و او آرامت می شد و آرامت می کرد ، ﺩﻟﺖ بازم می ﺧﻮﺍﺩش ، ﺍﻣﺎ ﻧﯿﺴـــﺖ .

ﺗﺎﺯﻩ ﺍﻭﻝِ ﺭﻭﺯﺍﯼ ﺳﺨﺘﺘﻪ ، ﺑﯽ ﻗﺮﺍﺭﯼ ها و دلتنگی ها ،

ﺷﺒﺎ ﻣﯿﺨﻮﺍﺑﯽ ﺑﻪ ﺍﻣﯿﺪ ﻓﺮﺩﺍ ،

ﺻﺒﺤﺎ ﺑﯿﺪﺍﺭ ﻣﯿﺸﯽ ﺑﻪ ﺍﻣﯿﺪ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺷﺐ ﺷﻪ ،

همش به این امیدی که برمی گرده و برمی گردی و باز هم با همید .

کم کم ﺩﯾﮕﻪ ﭼﯿﺰﯼ ﺑﺮﺍﺕ ﺍﺭﺯﺵ ﻧﺪﺍﺭﻩ ، ﺑﯽ ﺗﻔﺎﻭﺕ ﺍﺯ ﮐﻨﺎﺭﻩ ﻫﻤﻪ ﺧﻮﺷﯿﺎ ﺭﺩ ﻣﯿﺸﯽ ، ﮔﺎﻫﯽ ﯾﻪ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﻣﯿﺰﻧﯽ ﺍﻣﺎ ﺗــَـﻪِ ﺩﻟﺖ غمه ، ﻫﻨﻮﺯ ﺍﻣﯿﺪ ﺩﺍﺭﯼ ﺑﺮﮔﺮﺩﻩ ، ﺑﺎﻭﺭ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺩﯾﮕﻪ ﻧﯿﺴﺖ ﺑﺮﺍﺕ ﺳﺨﺘﻪ ، ﺧﺪﺍﯾﺎ ﯾﻌﻨﯽ ﻣﯿﺸﻪ ﺑﺮﮔﺮﺩﻩ ؟

ﯾﻪ ﻣﺪﺗﯽ می گذره :

الان دیگه ﺟﺎﯼ ﺯﺧﻢ ﺩﻟﺖ ﺧﻮﺏ ﻧﺸﺪﻩ ﻓﻘﻂ ﺳﺮﺩ ﺷﺪﻩ ، اما هر لحظه که ازش چیزی می شنوی ، ﺩﻟﺖ ﯾﻬﻮ ﻣﯿﺮﯾﺰﻩ و ﺑﺎﺯ تپشهای قلبت اوج می گیره ...

بازم می گذره ، با همه سختی هاش :

دیگه ﺷﺎﺩ ﻧﯿﺴﺘﯽ ﺍﻣﺎ حس ِ ﺧﺎﺻﯽ ﻫﻢ ﻧﺪﺍﺭﯼ ، ﺭﻭﺯﺍﺕ ﺗﮑﺮﺍﺭی ان ﻭ ﺑﯽ ﺗﻔﺎﻭﺗﯽ ﻧﺴﺒﺖ ﺑﻪ ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ

ﮐﻪ ﯾﻬﻮ:

ناغاقل باهاش رودررو درمیشی . می مونی بخندی ، شاد باشی ، به فال نیک بگیری ، قیافه بگیری ، عصبانی بشی ، برگردی یا ........

ﻫﯿﺠﺎﻥ ﺩﺍﺭﯼ ﺍﻣﺎ ﻣﯿﺨﻮﺍﯼ ﺧﻮﺩﺗﻮ ﺑﯽ ﺗﻔﺎﻭﺕ ﻧﺸﻮﻥ ﺑﺪﯼ ، ﺍﺯ ﺻﺤﺒﺘﺎﺵ متوجه ﻣﯿﺸﯽ ﻣﯿﺨﻮﺍﺩ ﺑﺮﮔﺮﺩﻩ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ .....

ﺍﻣﺎ :

ﺗﺮﺱ ﺍﺯ ﻧﯿﺸﯽ ﮐﻪ ﺍﺯﺵ ﺧﻮﺭﺩﯼ تو رو عقب نگه می داره ، ﺭﻭﺯﺍﯼ ﺳﺨﺘﺖ ﺗﻮ ﺫﻫﻨﺖ ﺗـﻮوو ﭼﻨﺪ ﺛﺎﻧﯿﻪ ﻣﯿﮕﺬﺭﻩ ، ﺩﻭﺱ ﻧﺪﺍﺭﯼ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺗﺠﺮﺑﻪ ﮐﻨﯽ ، ﺩﻭﺱ ﻧﺪﺍﺭﯼ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺩﺭﺩ ﺑﮑﺸﯽ ، دوس نداری دوباره در هول و هراس ِ رفتن یا موندنش باشی ، دوس نداری با این سوال خودتو آزار بدی که آیا قلبش به غیر از من ساکن دیگه ای هم داره ؟

از همه اینا که بگذری ، اصرار شخصی که دوباره با هم بودنتونو می خواد و تو نمی تونی رووشوو زمین بندازی بهت میگه : بهش دوباره فک کن ....

حالا ﯾﮑﻢ ﺷﺎﺩ ﺷﺪﯼ ، اما ....

با خودت روو راست که باشی ﺩﯾﮕﻪ ﺣﺲ ﻗﺪﯾﻤﻮ ﻧﺴﺒﺖ ﺑﻬﺶ ﻧﺪﺍﺭﯼ ، اعتمادی که از بین رفته ، رابطه ای که گسیخته شده ، شما روزی زوج خوبی به نظر می رسیدید اما الان ....

ﺗﺼﻤﯿﻤﺖ ﺩُﺭُسته ، اون ﺩﯾﺮ ﮐﺮﺩﻩ ولی آیا اونی که جدید اومده روحتو مال خودش کرده ؟ شاید که ﺍﯾﻦ ﺑﺎﺯﯼ ﺑﺮﮔﺸﺖ داشته باشه و شاید که فک کردن ﺩﯾﮕﻪ ﻓﺎﯾﺪﻩ ﻧﺪﺍﺭﻩ ؛

اما بازم فک کن : به اونی که رفت و بعد برگشت ، به اونی که جدید اومده و نمی دونی که می مونه یا نه ....


موضوعات مرتبط: 84- بازم فک کن
[ جمعه ۱۳۹۲/۰۴/۰۷ ] [ 12:13 ] [ آماندا ]
گاهی وقتا در عجب می مونم از کارای خدا

از این که می خواهی و نمی شود اما تا رهایش می کنی، می شتابد و به سویت می آید

امروز هم یکی از همین موردها بود

درست همین امروز صبح رهایش کردم و گفتم: دیگه نشد. هر کاری که از دستم بر می اومد انجام دادم اما نشد. بذار بره ......... و یه دفعه .............

رفتم اتاق استادی که برای اولین بار بود به تنهایی پیشش می رفتم و تا در رو باز کردم با چهره شخصی روبرو شدم که داشت به حرفای استادش لبخند می زد و ندونست که به من بخنده یا اخم کنه

خدایا، مفهوم دیدار امروز رو برایم خوبی و خوشی مقدر فرما

آمین


سکوت می کنم تا خدا سخن گوید

رها می کنم تا خدا هدایت کند

دست بر می دارم تا خدا دست بکار شود

به او می سپارم تا آرام شوم


موضوعات مرتبط: 83- دیدار ناگهانی
[ دوشنبه ۱۳۹۲/۰۳/۲۷ ] [ 22:48 ] [ آماندا ]
دیروز با دوستانم یه تئاتر رفتم به نام: Picnolepski 

کاری با محتواش ندارم. نقدش هم نمی خوام بکنم اما داشت دنیای آدمها رو در قالب دو رنگ سیاه و سفید بیان می کرد.

رو صحنه هم، همه چی یا سیاه بود یا سفید؛ اما آدمها گاهی سیاه بودن گاهی سفید اما هر چی که بود در نهایت یه نیروهایی یه کارایی یه فکرایی سعی می کردن سفیدی آدمها رو سیاه کنن. البته می شد یه جور دیگه هم بهش نگاه کرد.

شاید بشه گفت: سیاهی کنایه از دنیای مجاز (که ساخته ذهن آدمیه) و سفیدی کنایه از دنیای واقعی آدمها بود.

یکی از دوستانم که سنش از ما بیشتره میگه: در حال حاضر، من در قسمت مجاز زندگی ام قرار دارم. کاملا سیاه. نمی دونم هم کی ازش بیرون میآم.

اما من.........

راستش بلافاصله بدون اینکه فکری پشت سرش نهفته باشه از دهنم پرید که: من درست بر روی خط فتصل سیاهی و سفیدی زندگی ام در حرکتم. گاهی این طرف و گاهی هم اون طرفم. مدام در حال عبور و مرور بر روی این خط هستم.

حالا، اینجا، اعتراف کنم که: "و چه برزخی برا آدم می سازه این عبور و مرورهای بی توقف"


موضوعات مرتبط: 82- حد فاصل خط سیاه و سفید ِ زندگی
[ جمعه ۱۳۹۲/۰۳/۲۴ ] [ 12:16 ] [ آماندا ]
   ........   مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

موفق بودن، آرامش دروني داشتن، خوب و بجا صحبت کردن، انسان عمیق و نکته دانی بودن و ... نیازمند دانستن نکات بسیار ظریف اما مهمی است که در این وبلاگ سعی در بیان آنها دارم. تمام اينها نكاتي هستند كه من با مطالعات فراوان و يا بصورت تجربه در دوران تحصيل يا هم اكنون در محيط كار (و البته نه به راحتي) كسب كرده يا كسب ميكنم.
موضوعات وب
امکانات وب