X
تبلیغات
فكر بزرگ

فكر بزرگ
 
لینک دوستان
ديدن فيلم رو دوس دارم. سينما رفتن رو همينطور.

ذهنم درگير باشه يا چيزي شنيده باشم كه نتونم تحليلش كنم هم حتمي ميرم سينما. البته تنها. جمع ميشم روو صندلي، از اون فاصله دور خيره ميشم به صفحه، و به ذهنم اجازه ميدم تا در اون فضاي تاريك، به دوراز هر مشغله اي، خودشو جمع و جور كنه و آروم بشه و راه حل پيدا كنه و آرومم كنه

مدتي بود دلم مي خواست فيلم ”سر به ’مهر“ رو ببينم

ديدمش. فيلمنامه ايرادتي داشت اما بازيها روان بودن.

ترسي مبهمي هميشه در وجود من هست كه در وجود هنرپيشه فيلم به وضوح مي ديدم

شايد اگه يكي ديگه بره فيلم رو ببينه نتونه باهاش ارتباط برقرار كنه اما ترسها، خجالت كشيدنها، ترديدها، خواستنها، تنها بودن در ميان جمعي كه دوستت دارن و ... خيلي از خصوصيات هنرپيشه فيلم، برام غريب نبودن

باهاش گريه كردم، براش گريه كردم، غصه خوردم و براش خوشبختي خواستم

بازي خانم ”ليلا حاتمي“ رو مي پسندم و مي پسنديم. خيلي واقعي، خصوصيات نقش رو ايفا مي كنه بدون اينكه نياز چنداني به استفاده از كلمات باشه.

و من خودمو از بيرون ديدم با تمام ايرادتم. با تمام خوبيهام. با تمام اونچه كه بايد بهترشون كنم.

بي علت نبود كه در تمام اين مدت كششي دروني منو به ديدن اين فيلم ترغيب مي كرد


موضوعات مرتبط: 113- سينما
[ پنجشنبه 1393/01/28 ] [ 10:44 ] [ آماندا ]

با دوستم قرار داشتم بريم بيرون.

بارون خيلي شديدي هم مي اومد؛ از اون بارونايي كه انگار سقف آسمون سوراخ شده و الانه كه آب همه جا رو بگيره

هر طوري بود زير اون بارون، با چتري كه گاهي باد از روو سرم كنار مي كشيد و بعداز كلي منتظر شدن برا تاكسي، رسيدم سر قرار

ده دقيقه اي منتظر بودم. داشتم به دوستم فكر مي كردم كه احتمالا زير بارون نتونسته تاكسي گير بياره و همش در ذهنم به خودم مي گفتم: كمي ديگه منتظر باش، الان مي رسه

گوشي ام زنگ خورد. ديدم دوستمه.

من: كجايي؟

دوستم: من ده دقيقه اي هست كه سر قرار رسيدم، تو كجايي؟

من: منم ده دقيقه اي هس كه سر قرارم پس كجايي كه نمي بينمت؟؟؟؟؟؟؟

دوستم: نكنه اونور دكه واستادي؟؟؟؟؟؟؟

من: آره، نكنه تو هم اونور ديگه واستادي؟؟؟؟؟؟؟

و اينگونه بود كه من و دوستم بيشتر از ده دقيقه زير بارون خيلي شديد، به فاصله كمتر از پنج قدمي ٍ هم ، منتظر هم بوديم ولي همديگه رو نمي ديديم :)) و دوتايي يادي از كارتون پت و مت كرديم :))))

نتيجه: گاهي وقتا خواسته مون دقيقا كنار دستمون واستاده و منتظره تا يه نگاه بهش بندازيم تا مال ما بشه اما ما فقط به مسيري كه مي شناسيم توجه داريم و از راههاي ديگه و مكانهاي ديگه غافليم.

جمله معروفي ميگه: ما اغلب چنان طولاني و با حسرت به در بسته مي نگريم كه از درهايي كه به رويمــان بـــاز شده اند غافل مي مانيم.


موضوعات مرتبط: 112- هواسمون* به همه گزينه ها باشه
[ یکشنبه 1393/01/24 ] [ 13:53 ] [ آماندا ]
دكتر و خانمش برا من سمبل همه چي بودند: عشق، دوست داشتن پايدار، احترام متقابل، موفقيت، خوشبختي، صميميت، همراهي، همدلي و ...

هميشه برا زندگي ام الگو بودن.

اما گويا گاهي، بدون اينكه بفهمي چرا، الگوها به هم مي ريزن

و من شنيدم كه دكتر و خانمش بعداز بيشتر از 30 سال زندگي مشترك، مسيرهاشونو از هم جدا كردن

به دليل اينكه ديگه با اون تيم نمي رم كوه، اين موضوع رو دير فهميدم.

زماني بيشتر ناراحت شدم كه متوجه شدم تقريبا همنوردها برا حل اين مشكل پا پيش نذاشتن كه هيچ، پا گذاشتن روو زندگيشون :((

آخه مگه ميشه؟ اصلا چرا بايد اينطوري بشه؟ مگه زندگي مشترك بچه بازيه؟ مگه غير از اينه كه خوب بودن، به هم كمك كردن، در مواقع ناراحتي هواي همو داشتن، هواسمون* به همديگه بودن از واجبات آدم بودن و دوست بودنه؟ مگه غير از اينه كه يكي از وظايف دوستي اينه كه وقتي دوستمون مشكل داره در صدد حلش بربياييم؟

گويا زندگي داره بهم درسهاي جديد ياد ميده

همه الگوهام مثل تيكه هاي پازل دارن در هم مي ريزن

گويا لازمه در تعاريفم بازنگري كنم و آدمها رو دوباره از نو تعريف كنم. اينطوري شايد خيلي از خوبها برن ته صف و خيليها رو هم كه در رديف خوبها نمي آوردم بيارمشون سر صف


موضوعات مرتبط: 111- بازتعريف
[ چهارشنبه 1393/01/20 ] [ 12:53 ] [ آماندا ]
الان از اون وقتاييه كه همش چشمم به تلفنه

انگار كه منتظر تلفن مهمي باشم

نمي دونم قراره چه پيغامي برسه

اما هر چي كه هست خيلي منتظرشم و بيقرارم كرده


موضوعات مرتبط: 110- بيقراري
[ سه شنبه 1393/01/19 ] [ 10:13 ] [ آماندا ]
بايد يادم باشه:

هر شرايط سختي چلنج نيست و آدم نبايد دنبال هر چلنجي بره

بهترين ثروت هم برا من و هر آدم ديگه اي: آسايش فكريه

همين.


موضوعات مرتبط: 109- چلنج
[ یکشنبه 1393/01/17 ] [ 12:18 ] [ آماندا ]

این همه آدم این روزا میگن عاشقتم، بدون تو نمی تونم زندگی کنم، بری می میرم، ... عجیب دوست دارم بدونم حال و هوای اين عاشقا چطوریه؟ آخه همهء این آدمهایی که دیدم و شناختم تونستن بعدش زندگی کنن و بدتر اینکه در حق اون کسی که عاشقش هستن يا بودن، بدترین دعاها رو ميکنن. چرا؟ چون اينا رو گذاشته و رفته.

همیشه برام جای سواله که چطور میشه عاشق کسی بود و اونو نفرین کرد؟ مگه غیر از اینه که شخص به خاطر خودش عاشق میشه و منتی برا دیگری نداره؟ حال خوشی که تجربه میشه متعلق به خودمونه و باید از طرف مقابل همیشه تشکر هم کرد که بهانه ای شده تا اون حال خوش تجربه رو تجربه كنيم.

گویا تعريف کردن یا حتي شناخت عاشقی و حال و هواش سخته. به گمانم کمتر از 3% از عمرم رو عاشق واقعی بودم، اما هنوزم میگم نمی دونم عاشقی چه حالیه و آیا شناختمش یا نه‏‎، اما بطور غریب و شگفت آوری احساس مي كنم "" به معنایی شگرف از عشق و دوست داشتن و دوست داشته شدن منو رسونده که گاه خودمو به خدا نزدیکتر از هر زمان دیگه ای می بینم. شيدايي غريبي كه برای شخصی مثل من که عادت دارم هر چیزی رو از دریچه فرمول و ریاضیات ببینم و تحلیل کنم پرشی قابل توجه و خيلي تحسين برانگيزه. میگن استواری عشق بر پایه عشقه و هر که بخواد بلند بشه باید عاشق باشه تا در همه ابعاد رشد کنه.

به گمانم عاشقی، احساسی فراتر از علاقه و محبت و خواستني باشه آدما نسبت به اشياء دارن چون اين عشق به يكي آدم، آزادی و شادی و شاد بودن و سبكي رو هدیه میده.

الان می دونم که لازمه دلآرامم از همون ابتدا عاشقی رو آگاهانه یاد بگیره و آگاهانه این استعداد در وجودش پرورش داده بشه. می دونم همه مون این استعداد رو داریم اما اونقدر مورد بی توجهی قرار می گیره و قرار ميديم که بعدها میشه تقلیدی نادانسته و ظاهرا معقول، از رفتارهای معمول موجود در اطرافیان. منم از جمله افرادي هستم شايدم بودم كه اين استعدادم، رشدش در همون دوران نوزادي متوقف شده بود و بعدها خودم هم از زندگي ام خط زده بودمش. حالا هم خيلي دركش نكردم و باهاش كمي غريبه ام كه شايد به اين دليله كه برام خيلي غريبه بود اما الان دوست دارم غرقش بشم...


موضوعات مرتبط: 108- چالشي براي عاشقي
[ شنبه 1393/01/16 ] [ 14:1 ] [ آماندا ]
اولين پست سال جديد اما رو با تجربه اي نه چندان دلنشين اما ارزشمند شروع مي كنم.

راستش، این روزها آنقدر دروغ و واقعیت در زندگی ام در هم آمیخته که دیگه نمی تونم از هم تشخیصشون بدم.

آنقدر معنای هویت با پوسته هایی زیبا و عاریه ای نشونم داده شده که الان حتی اگه هویتی محض و واقعی از آدمها رو نشونم بدن هم شاید نتونم باورش کنم.

شک کردم که آیا از آدمها، خود واقعی شون رو می شناسم و می بینم و باهاشون حرف می زنم یا تنها تصویری خیالی رو نظاره گرم؟ حتي گاه اين سوال برام پيش ميآد كه آيا خودم هم واقعي هستم يا تنها يا تصويري انتخابي از خودم مي شناسم؟ اما با این که رنج می کشم انگار لذت غریبی می برم از این که خودمو به چالش بکشم ببینم چقدر تونستم در شناخت اطرافیانی که دوسشون دارم و عاشقشون هستم موفق باشم.

به چالش جالب و غریبی ناخواسته وارد شدم که تلفیقی از شناخت ظاهری و مهربانی عمیق و اعتمادی شاید جهلگونه است که از خصوصیات بارز شخصیتی ام هستن. به اين وادي كه مي رسم گويي ساعتها از کار می افتن و زمان برام متوقف میشه.

آدم، چه مخلوق عجيبيه كه در آن ٍ واحد مي تونه در شكلهاي مختلفي ظاهر بشه. به گمانم تردستي ها و شعبده بازيها اصلا تعجب برانگيز نيستند چون دقيقا دارن قسمتهاي كوچكي از توانايي ها و استعدادهاي بالقوه يا بالفعل آدمها رو به نمايش مي گذارن.

ياد داستان كوتاهي افتادم كه روزي در روزنامه خوندمه بودم: شيطان با ظاهري متفاوت و مقبول‏ و پر از صداقت وارد شهري شد در حالي كه ماسكهاي مختلفي مي فروخت: ماسك شجاعت، ماسك مهرباني، ماسك..... مردمان شهر ماسكها را خريدند. يكي دو ماسك مي خريد يكي 5 تا و ....ماسكها همه به فروش رفتند. شيطان هم با ليخندي بر صورت، از شهر خارج مي شد در حالي كه باد ماسك صداقت را از صورتش بر مي داشت.

اين روزا تنها يك دعا ورد زبانمه: ”خدا، كمكم كن خود ٍ واقعي مو بشناسم و بتونم خود ٍ واقعي آدمها رو تشخيص بدم بدون اينكه آسيب ببينم و آسيب بزنم“

آمين


موضوعات مرتبط: 107- چالشی براي شناخت
[ جمعه 1393/01/08 ] [ 13:5 ] [ آماندا ]
تو بايد خيلي خوشبخت و خيلي موفق باشي چون سركشي اي كه كردي و خاصه توئه بايد تو رو به هدفهايي كه مي خواي برسونن

تو بايد موفق باشي و اين موفقيتت رو هم به همه نشون بدي.

نبايد نقشي كه برات در نظر گرفتن رو بازي كني. خانواده و فاميل مثل دكوراي صحنه تئاتر مي مونند كه يه جايي هم برا تو در نظر گرفتن تا اونجا قرار بگيري اما تو ملزم نيستي كه حتما نقشي كه اونا در نظر گرفتن رو ايفاء كني. بايد خودت نقشت رو بسازي

نبايد حس ترحم ديگران رو بيانگيزي. حتي مريض شدن و آسيبهاي جسمي ات هم به نوعي برانگيختن حس ترحم ديگرانه.

نقش قرباني رو بازي كردن هم بسه. به نظر مي رسه داري از اون نقش ميآي بيرون

رابطه اي رابطهء درستيه كه ”حس خوب“ بهت منتقل كنه. اگه غير از اين باشه جاي ترديد داره. رابطهء آرامي كه داري اون توازني رو كه لازمه به نظر مي رسه نداره.

فرصت خوبي پيش روو داري تا انرژي لازم ات رو پيدا كني. خوب شو.

دنياي تو ساختهء ذهن توئه. پس بهترينها رو بساز تا لذت ببري از هر اونچه كه اتفاق مي افته برات.

تو بايد خيلي خوشبخت و خيلي موفق باشي

تو بايد زيبا باشي، خوشگل باشي، شاد باشي، جوان باشي، موفق باشي و خوشبخت باشي، تاااااااااااااااا هميشه

هداياي دريافتي من از مدير جديدم براي سال جديد.

مرسي كه ديده شدن، شاد بودن و دوست داشتن رو يادآوري مي كني


موضوعات مرتبط: 106- خيلي خوشبخت و خيلي موفق
[ یکشنبه 1392/12/25 ] [ 15:29 ] [ آماندا ]
مرسي خدايا

دعاي من ٍ بنده رو قبول كردي با اينكه هر دومون مي دونيم بندهء بي خطايي نيستم

مرسي

ديروز بهترين خبر در طي اين روزها رو به من دادن: ”به هوش اومد“

و چيزي كه برام جالب بود اينكه: از وقتي به هوش اومده يك ريز داره ميگه: “نفس“

دو بار دكتر آوردن بالا سرش و دستگاه تنفسي اش تست شده اما سالمه. برا همه جاي سوال شده كه چرا همش ميگه: ”نفس“

اما من و تو خوب مي دونيم ”نفس“ كيه :))

هزاران بار مرسي خداوندا.



موضوعات مرتبط: 105- مرسي
[ پنجشنبه 1392/12/22 ] [ 9:27 ] [ آماندا ]
خداوندا خواهش مي كنم سلامتي رو به اين عزيز من عطا كن

خداوندا همه ميگن فقط معجزه مي تونه برش گردونه به اين دنيا، من بنده خاصي نيستم، بيگناه هم نيستم، خوب هم نيستم اما ازت معجزه ميخوام براش

خواهش مي كنم


موضوعات مرتبط: 104- سلامتي
[ سه شنبه 1392/12/20 ] [ 11:19 ] [ آماندا ]
تجربه اول:

در مسير رفتن به خونه، 4 شاخه گل نرگس زرد ٍ خوشرنگ خريدم كه روز بعد ببرم سركار، برا روو ميزم. از عادات خوبيه كه دارم. منظره چشم نوازي به اتاق و ميز كارم ميده. برا اينكه شاداب بمونن توو خونه گذاشتمشون يخچال. روز بعد يادم رفت ببرم. اينه كه 2 روز موندن توو يخچال، بدون آب.....وقتي كه بردمشون سركار. يكيشون پلاسيده بود. كاملا چروكيده و درهم فرو رفته. خيلي ناراحت شدم. خواستم بندازمش دور. دلم نيومد. ازش عذرخواهي كردم كه هواسم* بهش نبود، باهاش حرف زدم، گذاشتمش توو گلدون، كنار بقيه. شروع به انجام كارام كردم و ديگه هواسم بهشون نبود. يهو چشمم افتاد به گلها...خداي من، همه شون شاداب شده بودن دوباره. مثل روز اول. هر 4 تايي شون. خيلي زيبا شده بودن. بهتر از روز اول.

يه كم توجه و حوصله و ابراز محبت ، هميشه برا هر چيز و هر مخلوق و هر شخصي اثر مثبت مي ذاره و حالشو بهتر مي كنه.

تجربه دوم:

هر وقت ذهنم درگير باشه ميرم سراغ يه گيم خاصي كه روو گوشي دارم. بارها و بارها مراحل مختلفش رو تا انتها بازي كردم و كثرا هم خيلي سريع رفتم جلو و امتياز كسب كردم. اما........اما هر چي مي خواستم امتيازهامو زياد افزايش بدم متاسفانه نمي شد. چند روز داشتم دوباره اون گيم رو بازي مي كردم. حس اينكه مرحله رو تموم كنم نداشتم و هي داشتم وقت تلف مي كردم. نتيجه حيرت انگيز بود: هم امتيازم داشت افزايش مي يافت و هم تايمي كه در اختيارم بود داشت زياد مي شد. عجيب بود. مي تونستم تا هر موقعي كه مي خوام بازي رو طولاني كنم و امتيازمو افزايش بدم. كمتر از نصف مراحل رو رفتم جلو اما امتيازم خيلي بيشتر از دفعاتيه كه تمام مراحل رو تموم مي كردم. خيلي جذاب شد بازي برام. انگار كه مي تونستم نتيجه رو پيش بيني كنم. يهو همه چي برام روشن شد. مثل شطرنج بازي كه دقيقا مي دونه تا انتها چطور بازي كنه و هر امتيازي كه مي خواد كسب كنه. مثل شخصي شده بودم كه همه چي توو مشتش بود با اعتماد به نفس كامل و مطمئن از برد.

بايد جوري زندگي كرد كه هم از مسير لذت برد هم از رسيدن به هدف مطمئن بود. زندگي فقط فكر كردن به مقصد نيست تا بعداز رسيدن بهش، نفهميم چطوري مسير رو طي كرديم و زندگي كرديم.

تجربه سوم:

هات چاكلت خيلي دوس دارم، مخصوصا غليظ باشه و يه كم تلخ. دوستم مدير فروش يكي از شركتهاي وارد كننده كاكائو و قهوه با مارك معتبر جهانيه. رفتم خريد كنم نداشتن. قول داد به محض وارد كردن، بهم خبر بده و از اين موضوع دو ماه گذشت. گفتم: يادش رفته. بيخيالش شدم. دو روز پيش زنگ زد. گفت: بيا همين امروز واردات داشتيم. پيشش كه رفتم با قيمت دو ماه پيش برام حساب كرد. جمله اي گفت كه هنوز دارم با خودم تكرارش مي كنم: ”من بهت قول داده بودم“ و حتما به قولم عمل مي كردم. اين حرفش خيلي برام باارزش بود . تلنگري بسيار سنگين.

آرامم، قول بزرگي بهت دادم كه هنوز نتونستم با خودم كنار بيام برا انجامش. اما تو رووش حساب كردي و اعتماد كردي. لازمه بهش عمل كنم هر چند خيلي سرزنش ميشم، احتمالا.

* هواسم رو يكي از عزيزترينهايم اين مدلي مي نويسه. منم به عشق اون، دوس دارم اشتباه بنويسمش


موضوعات مرتبط: 103- سه تجربهء متفاوت
[ شنبه 1392/12/10 ] [ 14:0 ] [ آماندا ]
بهمن پر شد از يادآوري خاطره هاي تلخ و شيرين گذشته و تجربه خاطره هاي ناب و جديد ٍ كنوني

بهمن پر از خواستن شد و تلاش و اميد در عين نااميدي براي رسيدن به هدفي قديمي اما از نوعي جديد

بهمن پر شد از شروع اعتمادي دوباره مابين عشق و معشوق و دوست و يار

بهمن پر شد از عشقي جديد و عجيب و هراسناك و مهربان

بهمن پر شد از آشفتگي و تاسف و تعجب از نزديكاني كه در ظاهر يكدله بودند اما صد چهره شدند

بهمن پر از عجايب شد، پر از خاطره، پر از ترس، پر از جوانه هاي رويش، پر از رفتن و ترس از نرسيدن و رسيدن

بهمن پر شد از دوستاني كه بايد مي رفتند و كنار گذاشته مي شدند و جايشان را به يكرنگها مي دادند؛ دوستاني هر چند با خاطره هايي عميق و زياد و شاد و دلنشين و يكدل و يك خانه كه محبتهايشان به اندازهء محبت جلبك تك سلولي به همنوعش هم نبود.

بهمن پر شد از بازسازي و شروعهايي دوباره همراه با ترس و اشتياق

بهمن پر شد از شكستن و گريستن و دوباره ساخته شدن

بهمن پر شد از حسادت و نفرت و اضطراب و همدلي ها و همراهان جديد

بهمن با ترس شروع شد: ترس از نزديك شدن براي سالي جديد، ادامه يافت با: اشك و عشق و شكافتن و شكفتن و اشتياق و اعتماد و كورسوي اميد و به پايان رسيد با: گسيختن ديرينه ها و شناختن چهره ها و تلاش براي برداشتن قدمهايي نو پا

بهمن پر شد از تجربه هاي عجيب


موضوعات مرتبط: 102- دهه سوم بهمن
[ پنجشنبه 1392/12/01 ] [ 13:12 ] [ آماندا ]
وقتی دوستت ندارن یا فکر می کنی که دوستت ندارن:

قبل از اینکه خودتو سرزنش کنی، روحیه ات رو ببازی، گریه کنی، به عالم و آدم فحش بدی، افسرده بشی، غمگین بشی یا حتی بخوای دنیا رو ترک کنی؛

خوب فکر کن ببین اینی که دوستت نداره:

کیه؟، تعریفش از دوست داشتن چیه؟، آیا اصلا تعریفی براش داره؟، آیا تعریفتون مشترکه؟، آیا اصلا در ذهنش برا دوست داشتنت جایگاهی در نظر گرفته؟، دوست داشتنش و اظهار علاقه اش چقدر واقعیه؟، آیا دوست داشتنش برات مهمه و اگه مهمه چقدر؟، آیا اینکه دوستش داشته باشی براش ارزشمنده؟

به همه این سوالا که خوب فکر کردی و رووراست نمره دادی حالا می تونی هر کدوم از کارایی رو که مدنظر داشتی رو انجام بدی

فقط یادت باشه:

قبلش، صادقانه به همه سوالا جواب بدی.

ولی در همه حال، "خودتو دوست داشته باش". تو تنها کسی هستی که در وهله اول خودت باید خودتو حمایت کنی و شایسته دوست داشتن بدونی. بعدش، اونی که برا همیشه دوستت داره میآد وارد زندگی ات میشه و حامی ات میشه و حامی اش میشی

تا همیشه: عشقت پر دوام و صادقانه.


موضوعات مرتبط: 101- تو دوست داشتنی هستی
[ چهارشنبه 1392/11/23 ] [ 16:22 ] [ آماندا ]
"دیرینه لرزه شناسی"

به انگلیسی میشه: Paleoseismology

یه کلمه: "پالئوسایزمولوژی" و یه فلش بک تلخ و پردرد توام با گریه فراوان به یه خاطره: اسفند 91 ، در بهمن 92

از 6 صبح نشده، داره توو ذهن می چرخه: پالئوسایزمولوژی . پالئوسایزمولوژی . پالئوسایزمولوژی .

از لحظه ای که خونده شده تا رفتن به بیرون از خونه.

انگار بایستی درست لحظه ای که نباید، این کلمه خونده می شد و دیده می شد و طعم تلخش به یاد می اومد

یادی از تمام غروری شکسته. یادآور تمام چارچوب شکسنهء زندگی

و چارچوب ظاهری زندگی هر آدمی، در ابتدا، استخوانا و ستون مهره هاشن پس بناچار دوام نمی آرن این همه بار سنگین رو

- با یکی از بچه ها قرار دارم، یه پالئوسایزمولوژیسته

- کجا؟ منم بیام؟

- نه، یه قرار دوستانه است: هم دیدار هم کار

- کار؟ پس به منم ارتباط داره. قرار؟ پس حتما منم می آم. حق دارم بیام.

- چه حقی؟ مگه تو ..........؟

- آره

- نه

- می زنی زیر حرفت؟ خودت گفتی

- گفتم نه

و همه وجود بی صدا شکست

اون شکستنه آروم آروم داشت نشست می کرد در تمام زندگی

اما بیشتر نتونست دوام بیاره و خودشو نشون نده و 19 بهمن امسال، کمتر از یک سال بعد،

فریادی شد ظهور یافته از غروری که بی صدا شکسته

آزاری که در تمام مدت داشت روح رو می خورد و وقتی دید نمی تونه طاقت بیاره، خودشو نشون داد

فرو رفتن توو دردی که در تمام وجود پیچیده هم، لذت بخشه چون از دردی مزمن بیرون آورده میشی. دردی که در خفا و ناآگاه، داشت وجودت رو می پاشید و ذره ذره له می کرد

اما باز هم در ذهن، صدایی می گفت: پالئوسایزمولوژی . پالئوسایزمولوژی . پالئوسایزمولوژی . تو ......... نیستی

و دردش بیشتر از شکستنی بود که همه اطرافیان رو نگران کرده بود

و بهمن به همین زودی به آخر دهه دوم رسید با دردی به ظهور رسیده و شاید تلنگری بجا که:

بسه دیگه........


موضوعات مرتبط: 100- پالئوسایزمولوژی - دهه دوم بهمن
[ چهارشنبه 1392/11/23 ] [ 9:32 ] [ آماندا ]
موفقيت در ميان 2700 نام كه تعداد زياديشونم از نامداران هستن

اينكه انتخاب بشي ما بين اونا

حتي اگه بعدا به دليل در نظر گرفتن برخي ملاحظات، اسمتون قلم بخوره

بازم لذت بخشه

ديده شدن، صعود براي بهترين شدن، تشويق و انتخاب

مباركمون باشه


موضوعات مرتبط: 99- دومين موفقيتمون
[ پنجشنبه 1392/11/17 ] [ 10:21 ] [ آماندا ]
بهمن خوب شروع شد: با اميد، با آرام، با آرامش، با تمام ترس و هيجانات، با دست دادن و اعتماد دوباره

بعد رسيد به پا در مياني من براي چيزي كه فكر نمي كنم برام خيري داشته باشه

بعد هم رسيد به امتحان ورودي

بعدش ثبت يه تلاش

بعدترش هم شناخت با ذكر

اما ادامه اش تا الان رسيده به: اون چيزي كه نمي دونم ته اش چي ميشه

هر چي كه هست من ديشب تقريبا بيدار موندم


موضوعات مرتبط: 98- دهه اول بهمن
[ چهارشنبه 1392/11/09 ] [ 14:36 ] [ آماندا ]
وقتي هر راهي رو ميري و ته همشون مي رسي به : ن م ي ش و د

وقتي به هر شخصي كه فكر مي كني مي تونه كمكت كنه روو مي اندازي اما نهايتش جواب همشون مشتـــركه: ن م ي ش و د

حالا خودت بگو چيكار كنم وقتي ديگه راه حلي ندارم براش، وقتي ديگه كسي كاري از دستش بر نمي آد برام؟؟؟؟


موضوعات مرتبط: 97- راه حل
[ یکشنبه 1392/11/06 ] [ 14:14 ] [ آماندا ]
وقتي كسي رو دوس داري هر كاري انجام ميدي تا به دست بياريش

حتي اگه اين كار انجام دادن كاري باشه كه ازش مي ترسي

و من هم يكي از همين كارها رو انجام دادم

يادم ميآد حدودا 9 ساله بودم. رضا پسر عمه ام اومد خونه مون و به مامانم گفت موتور خريده

منم عشق موتور. با كلي اصرار از مادرم اجازه گرفتم برم يه دور باهاش با موتور بزنم

اما رضا سر به هوا بود و من پام گير كرد به موتور و ساق پام بدجور آسيب ديد

و من ديگه جرات نكردم سوار موتور بشم تاااااااااااا همين چند روز پيش

با دوستم برا كاري قرار داشتم، برا كاري كه دوس دارم انجام بشه با موفقيت

موندم ترافيك. ديرم شده بود و دوستم همش زنگ مي زد

به راننده پيشنهاد كردم منو دربست ببره به مقصدي كه مي خوام

گف: ترافيكه و نميرسيم و پيشنهاد كرد با موتور برم

من؟؟؟؟؟؟ با موتور؟؟؟؟؟؟ نه

مسافتي رو پياده رفتم و همش نگاه به قيافه موتورسوارا مي كردم كه به كدومشون بگم و چه جوري بگم.

يكي شون به نظرم جوون خوبي اومد. گفتم بهش. اما خيلي مي ترسيدم از اينكه سوار موتور بشم

سوار شدم

محكم به كابشنش چنگ زده بودم. اونم با سرعتمي رفت. در هر تغيير جهت مي گفتم الان مي افتيم. آخه چطور ميشه به وسيله اي كه فقط دو چرخ داره و نمي تونه تعادلشو حفظ كنه اعتماد كرد؟؟؟؟؟؟؟

چشامو در تمام طول مسير تقريبا بسته بودم و كلي صلوات فرستادم، دعا خوندم، آيه الكرسي خوندم: خدايا سالم برسيم و......رسيديم

از ترس تا ساعتها بعد، تمام 1اهام مي لرزيدن

باورم نمي شد و نميشه كه من سوار موتور شدم

من روو ترسم پا گذاشتم برا رسيدن به اونچه كه مي خوام

اما تجربه اي نيس كه بخوام دوباره انجامش بدم


موضوعات مرتبط: 96- موتورسواري
[ چهارشنبه 1392/10/25 ] [ 17:33 ] [ آماندا ]
مهسا: امتحانمو خوب دادم اما همه ميگن خوب بوده امتحان

مينا: دعا مي كنم مهسا امسال قبول بشه. حالا نميگم چون دوسش دارم اين دعا رو مي كنم بيشتر به اين دليله كه اگه خداي نكرده قبول نشه كلي غر ميزنه و بداخلاقي مي كنه و روزگارمونو به هم مي ريزه

مهسا: خدا كنه قبول بشم آخه هر چي در توانم بود خوندم. بعد با عصبانيت و نااميدي: اگه قبول نشم ديگه نمي خونم و ميذارمش كنار

مامان: خدا كنه مهسا قبول بشه. آخه خيلي خرجش كرديم و كلي پول بابت كلاس و امتحان و جزوه داديم

امير: امسال مهسا قبول ميشه مگه بقيه كه قبول ميشن چي بيشتر دارن؟

مهسا: امروز جوابها ميآن. پاسخنامه روو سايته. رتبه تخميني ام خيلي بالا شده. درصدهام خيلي پايينن. امكان قبولي ام كمه.

من: قبول بشه يا نشه مهم نيس اون همه تلاششو كرده، خدايا جواب زحمتهاشو به لطف رحمتت، به ثمر برسون. مي دونم قبول نشه اتفاقي نمي افته، چيزي از دست نميده. به هر حال دانشجوئه داره درس مي خونه. چند وقت بعد يادش ميره نااميديهاش و بازم شروع مي كنه به درس خوندن اما سربلندش كن

مهسا: جوابهاي روو سايت، چندتايي اش اشتباه بوده گفتن جوابها رو با تاخير اعلام مي كنن

مينا: مهسا خيلي بي قراري مي كنه

مامان: گاهي سكوت. گاهي داد و بيداد. گاهي خشم. اما همگي نشانه استرسن كه مثلا مي خواد پنهون كنه

من: سكوت

مهسا: امروز عصر جوابها ميآد روو سايت

مامان: (ساعت 8 عصر) يه خبر خوب بدم‎‎ مهسا قبول شده

مهسا: قبول شدم. رتبه ام شده 58. همه درصدهام بالاي 60 شدن. خيلي خوشحالم

من: خوشحالم. ايشالا اين دفعه خبر قبولي و خبر استخدام مينا

مامان، امير، مينا، مهسا و من: مرسي خدا. مدتها بود خانواده خوشحالي دسته جمعي يادشون رفته بود. لطفا شروعي براي خوشحالي هاي بعدي خانوادگي باشه

من: مهسا يادته قول داده بودي قبول شدي كمكم كني منم به خواسته ام برسم؟

مهسا: راست ميگي؟ باشه. حتما

من: سكوت. اعتماد توام با ترديد

من:مهسا بازم بهت تبريك ميگم. ورودت رو به جامعه اي كه دوست داري تبريك ميگم


موضوعات مرتبط: 95- گفتگو
[ پنجشنبه 1392/10/19 ] [ 9:15 ] [ آماندا ]
يه جفت كفش تيمبرلند نيم بوت سرمه اي جير ، پارسال خريدم

كفشي شيك، خوش رنگ، خوش دوخت و در عين حال ساده

يه چند روز كه پوشيدمشون ديدم رنگشون داره كمرنگ ميشه و با دستمال هم كه تميزشون مي كردم بازم رنگشون پريده بود و رنگ و روو رفته و كهنه به نظر مي رسيدن

فك كنين يه كفش نو، ماركدار، گرونقيمت كه يه مدت كوتاهي پوشيده شده عملا بدون استفاده موند توو جاكفشي

تا امسال، همين چند روز پيش كه بارون شديدي مي اومد ياد كفشهاي تيمبرلندم افتادم

ديدم واقعا با اون رنگ قابل پوشيدن نيستن اما صرف نظر از رنگشون، خيلي شيك و زيبان

پوشيدمشون

سر راهم يه اسپري سرمه اي به قيمت 7500 تومن خريدم و همون جا امتحانش كردم روو كفشم

به همون زيبايي و شيكي روز اول دراومدن طوري كه خودم لذت مي بردم از ديدنشون

و الان........

دارم مي پوشمشون بدون اينكه حرص بخورم كه چرا به درد نخور شدن و پولم از بين رفت يا بدون اينكه كنار بذارمشون

زندگي هم همينطوره:

گاهي مشكلات راه حلهاي ساده اي دارن

گاهي آدمهاي ناراحت و اخمو، كمي توجه و محبت صادقانه مي خوان

گاهي دعواهاي بزرگ ناشي از سوء تفاهمهاي كوچيكن

گاهي ....


موضوعات مرتبط: 94- كفش تيمبرلند
[ دوشنبه 1392/09/25 ] [ 13:44 ] [ آماندا ]
   ........   مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

موفق بودن، آرامش دروني داشتن، خوب و بجا صحبت کردن، انسان عمیق و نکته دانی بودن و ... نیازمند دانستن نکات بسیار ظریف اما مهمی است که در این وبلاگ سعی در بیان آنها دارم. تمام اينها نكاتي هستند كه من با مطالعات فراوان و يا بصورت تجربه در دوران تحصيل يا هم اكنون در محيط كار (و البته نه به راحتي) كسب كرده يا كسب ميكنم.
موضوعات وب
امکانات وب